أنشئ مانغا
Creation Details
Panel prompts:
  1. #1🥀 خانه‌ای که هیچ‌**** از آن زنده بیرون نمی‌رفت باران از ساعت هفت شب شروع شده بود. اما دختر، ساعت‌ها بود که زیر باران ایستاده بود. لباس مشکی بلندش از آب سنگین شده بود و موهای سیاهش روی صورت رنگ‌پریده‌اش چسبیده بودند. اسمش «الورا» بود. دختری که مردم شهر درباره‌اش می‌گفتند: «دیوانه است.» «با مرده‌ها حرف می‌زند.» «هر**** عاشقش شود، می‌میرد.» الورا هیچ‌وقت چیزی را تکذیب نکرد. چون خودش هم نمی‌دانست کدامشان حقیقت است. --- پسر تازه وارد شهر شده بود. «آراد». بیست‌سال داشت و هیچ‌**** نمی‌دانست چرا به آن
  2. #2پسر تازه وارد شهر شده بود. «آراد». بیست‌سال داشت و هیچ‌**** نمی‌دانست چرا به آن شهر کوچک آمده. فقط یک چمدان داشت. یک کت بلند خا****تری. و ع****ی قدیمی که همیشه در جیب داخلی کتش نگه می‌داشت. ع**** یک دختر. دختری شبیه الورا. با همان چشم‌ها. همان موها. همان لبخند سرد. اما تاریخ پشت ع****، مربوط به هفتاد سال قبل بود. --- اولین بار آراد، الورا را در قبرستان دید. نیمه‌شب بود. ماه پشت ابرها پنهان شده بود و مه میان قبرها حرکت می‌کرد. الورا کنار یک قبر نشسته بود. با ****ی حرف می‌زد. آراد از پشت درخت نگاه
Art Style: Classic Action
Color Mode: Full Color
Panels: 2
Created: