Creation Details
Panel prompts:
  1. #1پادشاه با لباسی نقری وزیبا وشنلی قرمز و چشمانی سیاه رنگ و موهای سیاه رنگ با تاجی طلایی بر سر اش وریشی کوتاه دارد پادشاه با بی قراری از این ترفه به آن ترف می رود و چهره‌اش آشفته است ناگهان پیرزن طبیب با لباسی سیاه رنگ و موهای سفید و بسته وارد تالار پادشاهی می شود پادشاه بادیدن او می گوید فرزندام به دنیا آمد پیرزن طبیب می گوید بچه سحی وسالم است اما متاسفانه ملکه در عین به دنیا آوردنه بچه فوت کردن
  2. #2پادشاه باشنیدن ای خبر چهره‌اش تغییر کرد و گفت تو الان چی گفتی پادشاه به سرعت درهای اتاق ملکه را باز کرد در اتاق دو ندیمه بودن یکی نوزاد را در دست داشت و دیگری پاچه ای سفید بر روی ملکه کشیده و پادشاه در حالی که قلبش به تفش افتاد بود ونفس نفس می زد با چشمانی اشکبار بسوی بدن بی جان ملکه رفت و با حسرت به ملکه نگاه می کرد ناگهان رویش را به ترفه ندیمه ای که نوزاد را گرفته بود کرد و گفت آیا فرزندام پسر است ندیمه می گوید سرورم فرزندتون دختره
  3. #3پادشاه نوزاد را از دست ندیمه می گیرد و به صورت کوچک و زیبایش خیر می شود ومی گوید تو خیلی شبیه مادرت هستی اسمت را حورا می گذارم یعنی فرشته آسمان
  4. #4پادشاه در قبرستان قصر در برابر قبر ملکه ایستاده ناگهان صدای کلاغ ها بلند می شود و باد پاییزی از میان درختان می وزد و برادر کوچکتر پادشاه مردی با لباسی سیاه رنگ وشنلی قرمز که در باد تکان می خورد جوانی با چشمانی قرمز و موهای سفید رنگ او به پادشاه می گوید برادر تا کی می خواهی در غم ****ی باشی که هرگز بر نمی گردد و پادشاه می گوید تو از غمی که من در سینه می کشم چه می دانی و برادر کوچکتر از آن جا دور می شود درحالی که شنل اش در باد تکان می خورد می گوید باشه برادر هر تور که راهتی
  5. #5برادر کوچکتر پادشاه در اتاق اش به همراه مشاوره ‌پیراش که موهای سیاه رنگ و بلند و صورتی چروکیده داشت نشسته بود برادر پادشاه رو به مشاوره خود می کند ومی گوید چگونه باید تاج و تخت را از دست برادرام بگیرم و مشاوره می گوید تنها یک راه است سرورم برادر پادشاه با کنجکاوی می گوید چه راهی مشاوره می گوید باید پادشاه را بکشیم اما برادر پادشاه می گوید قیر ممکنه ولی مشاور می گوید من نقشه ای دارم
  6. #6برادر پادشاه می خندد و می گوید آفرین ساورا اگه پادشاه شوم تو را وزیر خودم می کنم و مشاوره ساورا می گوید نظره لطف شما ست سرورام برای من بودن در کنار شما از هر چیزی بهتره و برادر پادشاه می گوید حالا این قدر چاپ لوسی هم نکن وهر دو می خندن
  7. #8دریک صبح زیبا پادشاه از بالای قصر به شهر نگاه می کرد باد نسیم خنکی می وزید ناگهان برادر کوچکتر پادشاه با آن موهای سفید گفت منظره زیبای ای مگه نه برادر و پادشاه گفت درسته آرین با دیدن این منظره حالم خوب میشه وارین میگه خوشحالم که حاله برادرام خوبه پادشاه از آرین می پرسه آرین به این پادشاهی نگاه کن به نظرت چی می بینی آرین جواب می ده جز شکوه و عظمت شما چیزی دیگه نمی بینم اما پادشاه می گوید اما من چیز دیگری می بینم رضایت مردم می دونی آرین یک پادشاه قدرتمند به دل ها فرمانروایی می کند و آرین می خندد و
  8. #11مشاوره شاهزاده آرین را می بیند که خشمگین بود مشاوره می گوید سرورام چه اتفاقی افتاد که این تور خشمگین هستید شاهزاده آرین می گوید پادشاه او من را تحقیر کرد در تمام عمرام تا این حد تحقیر نشود بودم مشاوره می گوید سرورم و شاهزاده آرین با آن چشمان قرمز و موهای سفید به مشاوره خود می گوید می خواهم تنها باشم و زیر لب می گوید برادر بالاخره تاج و تخت را از تو خواهم گرفت
  9. #12شاهزاده آرین پیشه پادشاه می رود و می گوید سرورام چه تور است که به شکار برویم
Art Style: Modern Anime
Color Mode: Full Color
Panels: 9
Created: